آمار داستان مسعود - آموزش حرفه وفن مقطع راهنمایی
X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 23 اردیبهشت‌ماه سال 1387

سلام عزیزان یکی از دوستانم خاطراتی از دوران کودکی خود نوشته که با کسب اجازه از ایشان آن را در این پست آورد ام لطفا در باره آن نظر دهید ممنون فزیدون واصل

داستان (مسعود)

 

او رشک سپیده در سحر خیزی بود          همپای نسیم در دلاویزی بود

هر جند که سبز بود از شاخته فتاد         این رسم کدام برگ پاییزی بود

                                                                  ((روحت شاد قیصر))

داشتم کمد ها را مرتب و تمیز می کردم ناگهان چشمم به آلبوم قدیمی رنگباخته ام افتاد آلبوم خاک گرفته را باز کردم یک عکس سیاه و سفید قدیمی توجهم را جلب کرد .عکس مسعود بود

 

    وبقیه ماحرا را..........در اینجا بخوانید

 

 

داستان (مسعود)

 

او رشک سپیده در سخر خیزی بود          همپای نسیم در دلاویزی بود

هر جند که سبز بود از شاخته فتاد         این رسم کدام برگ پاییزی بود

                                                                  ((روحت شاد قیصر))

داشتم کمد ها را مرتب و تمیز می کردم ناگهان چشمم به آلبوم قدیمی رنگباخته ام افتاد آلبوم خاک گرفته را باز کردم یک عکس سیاه و سفید قدیمی توجهم را جلب کرد .عکس مسعود بود دوست با وفای دوران کودکی و نوجوانی من .سالها پیش همراه بچه های جلسه قرائت قرآن رفته بودیم تفریح در باغ های اطراف شهر و آن زمان کلاس دوم راهنمایی بودم .به عکس خیره شده بودم اینگار مسعود داشت نگاهم میکرد .خاطرات دوستی من با مسعود و حادته دلخراشی که سبب مرگ وی شد و..........از خیالم می گذشت. عجب هر گز نمی توانم این دوست عزیز  دوران کودکی را فراموش کنم . اما دوستی من با مسعود بدین صورت آغاز شد:

 

سالها پیش زمانی که کلاس چهارم را سپری میکردم (10 سالگی) پسرکی بودم کم حرف ولی با ذوق در عمق و جودم حرفها داشتم آرزوها ی بسیار در سر می پروراندم ولی کسی را نیافتم تا راز های نهانی خود را با او فاش گویم درونم شور و شوق بود و غوغا عشق بود و خیال .... ولی ظاهری آرام تا اینکه مسعود من پیدا شد .عجب شانسی او درست همکلاسی و هم نیمکتی من بود .می دانید مسعود کودک آن زمان چه ویژگیهایی داشت که مرا به خود مجذوب کرد؟ مسعود خوش برخورد بود قوی بود فوتبالش عالی بود بزرگترها فقط مسعود را توی تیم محله راه میدادند.درسش عالی بود .وضع مادی خوبی داشت پدر و مادرش هردو شاغل بودند .انواع اسباب بازیها را داشت (در حالی که من از همه چیز محروم بودم)ازهمه مهمتر او به این کم سن وسالی بسیار دیندار بود و نمازخون ومسجد رو، در واقع او مرا به مسجد برد و اشکالات نمازم را برطرف کرد و..........

دوستی با مسعود باعث میشد که اهل محل به من احترام بزارن حداقل حمایت مسعود منجر به این شد کسی جرات نکنه سزبسر من بزاره.

حال در نظر بگیرین همچین موجود نازنینی اومده میخواد با من دوست بشه نه دوستی معمولی یک دوستی عارفانه و صمیمی و دائمی .خوب معلومه یک پسر بچه ی  خجالتی و کم رو مثل من از چنین پیشامدی مشتاقانه استقبال می کنه .

دوستی  با صمیمیت آغاز شد .چه دورانی بود هر روز برای هم هدیه و نمبر یادگاری می خریدیم (او بزرگوارنه هدایای ارزان مرا قبول میکرد) درس خواندن ما با هم بود . تنها پسری  که اجازه رفتن به منزل مسعود را داشت من بودم .مادرش

می گفت که ازبین دوستها ی مسعود فقط به من اعتماد داره واین سبب دلگرمی من میشد .

وقتی باهم درس میخواندیم او که با هوش تر ازمن بود سریع یاد می گرفت و من عقب می ماندم مسعود با اون قلب پاک ومهربونش منتظرم می ماند درسها را خوب حالیم میکرد وهمیشه به من امید می داد.با خودم میگفتم خدا این دیگه.هنگام مشکلات و سختیها بر خلاف برخی دوستان که قایم میشن ،مسعود یار و یاور سختی ها و همدم آلام من بود .یک موردش یادمه  پول زیادی گم کرده بودم و از ترس تنبیه جرات خونه رفتن نداشتم .مسعود آنروز تا نیمه شب کمکم میکرد و مرا مساعدت روحی می نمود و به فراوانی دلداری میداد (حیف نیست همچین گلی زیر خاک باشه و من بینوا .........)

مسعود از نظر مادی و معنوی همه چیز داشت.لباس های تابستانه و زمستانه شیک،کیف و کفش عالی ، خود نویس و لوازم التحریر  گران قیمت و......   البته خودش دوست داشت ساده باشه اینها را براش میخریدن . بارها لوازم تحریر ش را به من تعارف میکرد . بارها در زمستانهای سرد کت زیبایش را که مادرش از مکه براش آورده بود روی دوش من میگذاشت که مبادا من سردم بشه ....افسوس که رفت.

از این رفیق ها نبود که مال خودش را به رخ کسی بکشه اصلا پول براش مهم نبود.

ایتقدر به هم علاقه داشتیم که روزانه ساعت ها در کنار هم بودیم و عجب دوستی ما باعث پیشرفت درسی هردومون شده بود . با هم تمرین خط با خودنویس میکردیم و کلاس چهارم اینقدر خط من خوب شده بود که آقا معلم مرا تنبیه کرد که چرا مشقهایت را دادی بزرگترها بنویسن (خوش خطی باعث دردسر مون شد) اینقدر خواندن و املای من و او خوب شده بود که کتابهای دبیرستان آن زمان را به روانی می خواندیم . مسعود مرا به جلسه قران مسجد برد اول نماز را خوب یادم داد بعد انواع کتابهای مذهبی و علمی در سطح کودکان را میگرفت و با هم آنها را می خواندم و در بارشون حرف میزدیم

مسعود روحیه ای بسیار معنوی و خیال انگیز داشت. یادمه یک روز عصر در حالی که بارون ریز و مداومی میومد .زنگ خونه مون را زد در را که بازکردم مسعود  یا پالتو و چتربه دست گفت:بیا بریم رودخانه گفتم واسه چی گفت:الان که بارون میزنه قطرات بارون که می افتن توی رودخانه خیلی قشنگه بیا بریم نگاه کنیم. منم همراش رفتم مثل دفعات پیش پالتوش را تن من پوشاند و چترش را بالا سرم گرفت و رفتیم کنار رودخانه .قطرات آب بارون که توی رودخانه سقوط میکنن واقعا زیبا بودن (باران که از بالا میاد رحمت خداست مثل وحی و رسول ا....(ص) که اونها رحمتند. حالا می فهم که قلب کوچک مسعود برای چه اهداف آسمانی می تپیده)

مسعود در تمام دوران دوستی مان هیج چیزی از امکاناتی را که در اختیار من قرار داده بود به رخم نکشید و به اصطلاح منت سرم نگذاشت . اینقدر بزرگوار بود که حتی موقع قهر و اختلاف، شان ما را حفظ کنه حالا میرسیم به قهر وآشتی:

بقیه این خاطره بعدا....................

 

خوانندگان عزیز داستان فوق این خاطره کاملا حقیقی است و اگه مایلید بقیه اونو را بنویسم در بخش نظرات همراهیم کنید بگیرید